X
تبلیغات
دانشجویی های من - مقام زن در شاهنامه ی فردوسی
بنده یک شاعر صاحب هنر از هر حیثم .......... عربی نام بزرگم، بود اسمم میثم

فهرست

1.               شاهنامه و زن در آن

2.               ویژگی هایی كه از زن در شاهنامه ترس یم شده است(به صورت كلّ ی):

الف) عقل و هشیاری زن

ب) وفاداری

ج) شرم و حیا

د) ویژگی های یك زن خوب در شاهنامه

هـ) مشورت با زنان

3.               زنان بزرگ شاهنامه

الف) فرانك

ب) شیرین

ج) تهمینه

د) همای

ن) گرد آفرید

و) گردیه

هـ) رودابه و سیندخت

 ی) مهرك

4.               پادشاهی زنان شاهنامه

الف) همای چهر زاد

ب) پوران دخت

ج) آزرم

د) گردیه

ن) پری زاد

و) دینك

هـ) آرتمیس

5.               شجاعت و جنگ آوری زنان شاهنامه

الف) فرنگیس

ب) جریره

ج) زن لهراسب

د) گردیه

هـ) كورنگ

6.               رجز خوانی زنان شاهنامه

7.               داستان شهر هروم

8.               چاره اندیشی زن در شاهنامه

9.               اهمیت زن در بقای نسل

10.          زایندگی زن در شاهنامه

11.          لطیف بودن احساس زنان در شاهنامه حتی احساس زنان پهلوانان

الف) رودابه

ب) تهمینه

ج) كتایون

د) منیژه

12.          خواستگاری و ابراز علاقه ی زن به مرد در شاهنامه

الف) رودابه

ب) تهمینه

ج) منیژه

د) كتایون

13.          دادن حلقه ی ازدواج توسط زن به مرد در شاهنامه نه توسط مرد به زن

14.          خوی زنانگی سیمرغ

 

 

 

 

زن در شاهنامه ی فردوسی

 

بخش اول: شاهنامه و زن در آن:

 مردم سرزمین های کهن دارای گنجینه های گران سنگی هستند که از نیاکانشان سینه به سینه به آن ها رسیده است و آنان با خواندنش به چگونگی روزگار پدران و مادران خود آگاه می شوند و می فهمند که آنان برای زندگی کردن چه گرفتاری هایی داشته اند و چه گونه با آن ها کنار می آمده اند. پس دو چیز را باید همواره به یاد داشته باشیم؛ یکی این که خود این افسانه ها بیان گر باورها و آداب مردم پیشین بوده اند ، لذا در قلمرو شناخت ، یاری گر خرد گرایان و اندیشمندان ، برای روشن ساختن گونه های زندگی مردم پیشین در سرزمین های گونه گون است و دو دیگر این که هر چند این گنجینه ها سینه به سینه و از پدر به پسر رسیده است دست آخر سخن شناسی آگاه و توانا ، آن ها را گرد آورده و برای آینده گان به یادگار گذارده است. این گرد آورنده گان و سرایندگان افسانه های کهن ملت ها به راستی ارجی والا در نزد مردم سرزمین خود که نزد همه ی گیتی دارند. جدای آن که در کجای کیهان زیسته و دست به این کار طاقت فرسا زده باشد ، هنر خود را در راه شناساندن زندگی روزهای کهن ، به مردم دنیا نموده اند. چه در اصل ، این افسانه ها پس از نسبت داشتن به ملت خود به همه ی مردم جهان نیز تعلق دارند. آن ها که باید بدانند مردم پیشین چه گونه می زیستند و در کجای راه فرهنگ ایستاده بودند و آن ها چه گونه می زیند و در کدامین ایستگاه فرهنگ و آگاهی ایستاده اند و باورها و افسانه ی کهن سرزمین ما در پیکر کاخ استوار و ویران ناشدنی به نام شاهنامه گرد آمده است. پس روان پاک استاد ابوالقاسم فردوسی را درود می فرستیم که با رنجی دراز و فراوان این کاخ بدون گزند را برای ما پی ریخت. كاخی كه پس از هزار سال تازش باد و باران و تگرگ تازی و ترک ، درست و سرفراز برای ما یادگار مانده است. كتاب شاهنامه در یای حكمت ، معرفت ، اخلاق و درس زندگی است. شعر از عناصری است كه به وسیله ی آن می توان به فرهنگ مردم زمان آن پی برد. شعرا اصولا انسان هایی نازك دل و متاثر از محیط می باشند كه در واقع با سرودن شعر جدای از بروز درونیات خود به بازگویی احوال دوران خویش می پردازند. با بررسی اشعار شعرای متقدم و متاخر و در كنار آن بررسی تاریخ ایران ، می شود به این مهم دست یافت كه ادبیات ایران در تعاملی مستقیم و ارتباطی تنگاتنگ با وضعیت سیاسی و فرهنگی زمانه خود بوده است. نوشته های بازمانده از روزگار کهن که رفتار و کردار پیشینیان را بر ما روشن می کند در گذار از روزهای کهن رنگ و بویی افسانه ای- اسطوره ای گرفته و جنبه هایی از خواستنی ها و نیازهای ملت را به خود گرفته اند.آن چه که در این قلمرو برجاست به نام حماسه خوانده می شود؛ یعنی رفتار پیشینیان یک ملت در روزگار کهن که هنوز تاریخ خردمندی برای نوشتن آن ها اختراع نشده بود. این نوشته های حماسی تنها راه شناخت و بررسی گذشته ی یک ملت است. پس آن چه در آن ها آمده نه بازیچه ی سرگرمی که گنجی گران پایه است که به ما نشان می دهد نیاکان ما چه رفتار و باورهایی داشته اند و نسبت به هم و زمانه چگونه برخورد می کردند. صحبت اصلی ما در باره ی جا یگاه و مقام زن در شاهنامه ی فردوسی است كه نشان از نوع فرهنگ و رویكرد جامعه ی آن روز به مسئله ی زنان دارد. اینک با نگاهی به این گنج کهن که فردوسی بزرگوار با رنجی سخت بر ما ارمغان نموده است دیدگاه نیاکانمان را پیرامون زن و نگاه آنان را به جنسی که نیمی از مردم را می سازد پژوهش و گزارش می نماییم.

ایرانیان که از دیرترین روزگار به اصول اخلاقی معتقد بوده و بنا به دستور پیامبر باستانی خود از اندیشه ی نیک ، گفتار و کردار نیک پیروی می کردند و حتی با ملل غیر ایرانی رفتاری به عدل و انصاف داشتند و دادگری و آزاد منشی و مهربانی و جوان مردی و بخشندگی را بزرگ ترین فضیلت انسان می شمردند ، بدیهی است با زنان هم بر مبنای این اصول به عدل و انصاف رفتار می کردند و حقوق و مقام ایشان را چه در میان افراد خانواده و چه در اجتماع ، آن چنان که سزاوار شخصیت انسانی و فضایل اخلاقی و معنوی خودشان بود گرامی و محترم می داشتند. در دوره ی مادر شاهی ، زن در ایران نسبت به مرد مقامی برتر داشت . در این دوره زن امور قبیله را اداره می کرد و به مقام روحانیت می رسید. سلسله انساب خانواده به نام او بود؛ زیرا زن ناقل خون قبیله به خالص ترین شکل خود دانسته می شد. در این دوره زنان در فعالیت کشاورزی و اقتصادی سهم بیشتری داشتند. بدین جهت مردان برای زنان ارزش و مقامی بزرگ قایل بودند و زنان را مظهر نعمت و فراوانی می دانستند. در اجتماعات قبیله ای زنان و مردان با حق مساوی روسای خود را انتخاب می کردند و درباره ی جنگ یا صلح تصمیم می گرفتند؛ زیرا می دانستند که زن خرد و اگاهی دارد و در هنگامه ی سختی و نیاز می تواند بیاندیشد و راه بهین را برگزیند و با دلیری بدان پای گذارد و از چیزی نهراسد. در این دوره بود که زن در فلات ایران به راز حاصل خیزی زمین پی برد و گندم کاشت و دروید و خانه ساخت و کارهای دستی و صنایع ابتدایی را ایجاد کرد...

اشعار فردوس ی طوری است كه با ظرافت و ز یبا یی از زن و نماد ین بودن او در جامعه یاد می كند. در شاهنامه زن نماد شرم ، وحدت خانواده ، ز یبایی و ظرافت است.

«معرفت‌شناسی تصویر زن» در متن داستان های شاهنامه نهفته است و نه در ابیاتی الحاقی یا غیرالحاقی که از زبان یکی از شخصیت های داستان ویا حتی خود شاعر مطرح شده است.

در شاهنامه ی فردوسی به شاه بانوانی برمی خوریم که دادگرند و آبادگر و اگر هم این دو خصلت را دارا نباشند خردمند و رای زن مانند: منیژه ، سیندخت ، کتایون ، گردیه ، رودابه ، گرد آفرید ، تهمینه ، فریگیس ، فرانک ، جریره ، شیرین ، همای ، بوران دخت ، آزر میدخت و...

در ه یچ داستانی از شاهنامه نمی توان مدعی شد كه داستان بدون نقش و تأث یر و حضور زن پا یان می پذیرد.

زن از نظر فردوسی از جا یگاه والا یی برخوردار است. البته بین نقشی كه حافظ و عطار و سنا یی به زن می دهند با فردوسی تفاوت وجود دارد. بزرگتر ین شاخص و جلوه زن در شاهنامه این است كه از آن به عنوان موجودی خردمند ، هنرمند ، صاحب رای ، وفادار به شوی خویش و در مواردی هم فتنه انگ یز سخن رفته است. حتی بعد احساسی و عاطفی زن دقیقاً با روح یات و حالت پهلوانی، قهرمانی مردان سازگار و همخوان و مناسب است. یعنی توازن شخص یتی كه در برخی از آثار بزرگ رعا یت نشده است ، در اثر فردوسی كاملاً رعا یت شده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

بخش دوم) بررسی كلی ویژگی هایی كه از زن در شاهنامه ترس یم شده است:

 

الف) عقل و خرد زنان در شاهنامه

فردوسی در جای جای شاهنامه از دلاوری ها و هوش یاری زنان ، به ویژه زنان ا یران ، سخن به میان آورده است و آنان را هم پای مردان وارد اجتماع نموده و مقام و منزلتی والا به زن بخش یده است. او این گروه از افراد جامعه را از نظر عقل و هوش یاری بس یار ز یبا توصیف كرده است:

ز پاكی و از پارسایی زن

كه هم غمگساراست هم رایزن

ودر جا یی دیگر:

اگر پارسا باشد و رایزن

 یكی گنج باشد پراكنده زن

این نشان از بزرگی و عظمتی است كه كه فردوسی برای زنان قائل است ، همان زنی كه چون پارسا و پاك بود و دارای عفت و عصمت ، از مردان تكاور و وزرا و رهبران هوشمند و مردان خردمند برتر و بالا تر جلوه می كند.

 

ب) وفاداری زنان در شاهنامه

 یكی از نكات بس یار جالبی كه در اشعار حك یم می توان یافت اظهار وفاداری كامل زن است ، زن به عنوان موجودی وفادار و فداكار معرفی شده است به گونه ای كه در مواردی ز یاد وجود خود را فدای مردان نموده تا حفاظت و نگهداری آنان را تضمین نمآید.

 بدو گفت رای تو ای ش یر زن

 درفشان كند دوده و انجمن

 یا:

بدو گفت هركس كه بانو تویی

به ا یران و چ ین ، پشت و بازو تویی

نجنبناندت كوه آهن ز جای

 یلان را به مردی تویی رهنمای

 ز مرد خردمند ب یدار تر

ز دستور داننده هوش یارتر

همه كهتران یم و فرمان توراست

بد ین آرزو، رای وپ یمان توراست

پس زن مورد بحث فردوسی ، راهنمای مردان جنگاور است ، او می تواند خردمند تر از مردان باشد و هوش یار تر از فرمان روا یان و ز یرك تر از آنان ، این است كه مردان در برابرش زانو می زنند و خود را كمتر از او می دانند و تصور نمی شود كه فردوسی اغراق گوید و همان گونه كه رسم سرایندگان حماسه است هر كوچكی را بزرگ جلوه دهد تا ب یشتر جلب توجه كند. در تار یخ هم بس یاری از حوادث  شیرین و تلخ وجود دارد كه در پشت پرده ی آن حوادث حضور زن یا زنانی خود نما یی می كند.

 

ج) شرم و ح یای زنان در شاهنامه

از دیگر صفاتی كه فردوسی از زن ا یرانی نقل می كند شرم ح یاست:

بپرس ید كآهو كدام است زشت

كه از ارج دوراست و دور از بهشت

چنین داد پاسخ كه زن را كه شرم

نباشد به گ یته نه آواز نرم

 یا در جای دیگر:

كدام است با ننگ و با سرزنش

كه باشد ورا هركسی بد كنش

زنانی كه ایشان ندارند شرم

به گفتن ندارند آواز نرم

و در باب پوش یده روی ی می آورد:

هم آواز پوش یده رویان اوی

نخواهم كه آید ز ا یوان به كوی

 یا:

همه روی پوش یدگان را ز مهر

پر از خون دل است و پر از آب چهر

همان پاك پوش یده رویان تو

كه بودند لرزنده بر جان تو

 

د) بهتر ین ویژگی زنان از نظر فردوسی:

اما فردوسی بهتر ین زنان را زنانی می داند كه شوهران خود را خشنود كنند و این نكته وجه دیگری است از جا یگاه زن در فرهنگ ا یران قد یم:

به ین زنان جهان آن بود

کز او شوی همواره خندان بود

 یا در جای دیگر:

به سه چ یز باشد زنان را به ی

كه باشند ز یبای گاه مه ی

 یكی آنكه با شرم و با خواسته است

كه جفتش بدو خانه آراسته است

دگر آنكه فرخ پسر زآید او

 زشوی خجسته ب یافزآید او

سه دیگر كه بالا و رویش بود

به پوش یدگی ن یز مویش بود

البته فردوسی در جای دیگر گفته كه پسر و دختر فر ی نمی كند:

چو فرزند را باشد آی ین و فر

گرامی به دل بر چه ماده، چه نر

 یا:

چو ناسفته گوهر سه دخترش بود

 نبودش پسر، دخنر افسرش بود

 

هـ) مشورت با زنان در شاهنامه

اما از طرف دیگر از برخی سروده های فردوسی چنین بر می آید كه در اجتماع نمی توان زنی رایافت كه طرف مشورت قرار گ یرد ، لذا شركت آنان در مسا یل اجتماعی لطمه ای جبران ناپذ یر بر پ یكر جامعه وارد می سازد:

همی خواست د یدن در راست ی

ز كار زن آید همی كاست ی

 یا:

كه پ یش زنان راز هرگز مگوی

چو گوی ی سخن ، باز یابی به كوی

بدو گفت كز مردم سرفراز

نز یبد كه با زن نش یند به راز

 یا:

دگر بشكنی گردن آز را

نگوی ی به پ یش زنان راز را

در این خصوص قابل ذکر است ادبیات آینه ی فرهنگ مردم در هر دوران است و فردوسی نیز بنا به تجارب اجتماعی و دریافت های شخصی خود؛ در این ابیات تردید خود را نسبت به راز داری زنان ابراز داشته است. طبیعی است پذیرش این دیدگاه كه شاعر در هر دوره ، طرفداران و مخالفان خاص خودش را دارد. به هر صورت او نه به عنوان یک پیامبر بلکه بعنوان یک شاعر به ابراز دیدگاه های خاص خود پرداخته است که منطبق با اوضاع اجتماعی و باورهای عمومی دوران زندگی اوست.

در پا یان باز هم بگویم كه ادب یات اینه فرهنگ مردم دوران است كه با نظر به آن، می شود به لا یه های درونی فرهنگ عامه ی مردم نفوذ كرد.

 

 

 

بخش سوم: زنان بزرگ شاهنامه

فردوسی در شاهنامه ، از زنان فرزانه و چاره گر و سیاست پیشه و عالی مقامی سخن می گوید که هر یک به نوبه با وارد شدن در ماجرایی خطیر ، نقش های مهمی در دوران حیات شاهان و قهرمانان شاهنامه ایفا می کنند. در ز یر به بررسی مثال های ی از این قب یل می پرداز یم:

 

الف) فرانك

ضحاک تازی ، چون شنید از نسل جمشید فرزندی برومند پدید خواهد آمد که بساط جور و بی داد او را در هم خواهد نوردید ، آبت ین پدر فریدون را بکشت و همچنین آهنگ یافتن فریدون نو زاده کرد تا او را نیز به دنبال پدر از میان بردارد . ولی مادر فریدون ، « فرانک » با زیرکی و کوششی شگفت برای عقیم گذاردن نیت شوم ضحاک اقدام کرد و نوزاد خود ، فریدون را برداشته ، گریخت و او را از چنگ جاسوسان و ماموران ضحاک نجات داد که فردوسی داستان آن را چنین وصف کرده است :

زنی بود آرایش روزگار

درختی کزو فرّ شاهی به بار

فرانک بدش نام و فرخنده بود

به مهر فریدون دل آکنده بود

چو آگاهی شوی بشنود زن

ز بی دادها ، بر سرش آمدن

دوان ، داغ دل ، خسته روزگار

همی رفت پویان سوی مرغزار

فرانک فرزند خود را نزد نگهبان مرغزاری می برد و از او می خواهد تا طفل را نزد خود نگه داشته و با شیر گاو خود بپرورد ، صاحب آن مرغزار پس از اظهار بندگی و فرمان برداری از فرانک ، نوزاد او فریدون را می گیرد و مدت سه سال این شاهزاده را با شیر گاوی ویژه به نام « برمایون » یا « برمایه » پرورش می دهد و پرستاری می کند ، تا این که ضحاک از نهانگاه فریدون آگاهی می یابد و در صدد کشتن او برمی آید . ولی پیش از آن که ضحاک به فریدون دست یابد باز فرانک برای نجات فرزند خود فریدون به کوشش و تلاشی تازه دست می زند و نزد صاحب مرغزار می شتابد و فریدون را از او گرفته از مهلکه به در می برد :

دوان مادر آمد سوی مرغزار

چنین گفت با مرد زنهار دار

که اندیشه یی در دلم ایزدی

فراز آمدست از ره بخردی

همی کرد باید کزان چاره نیست

که فرزند و شیرین روانمیکی است

ببرم پی از خاک جادوستان

شوم با پسر سوی هندوستان

شوم ناپدید از میان گروه

مر این را برم تا به البرز کوه

بیاورد فرزند را چون نوند

چو غرم ژیان سوی کوه بلند

یکی مرد دینی بر آن کوه بود

که از کار گیتی بی اندوه بود

فرانک بدو گفت کای پاکدین

منم سوگواری از ایران زمین

بدان کاین گرانمایه فرزند من

همی بود خواهد سر انجمن

ببرد سر و تاج ضحاک را

سپارد کمربند او خاک را

تو را بود باید نگهبان اوی

پدر وار لرزنده بر جای اوی

بپذرفت فرزند او نیکمرد

نیاورد هرگز بدو باد سرد

ملاحظه می شود که غیر از علاقه فرانک برای حفظ جان فرزند روشنایی یک شوق سوزنده تری از وجودش نیز ساطع است و آن عشق به میهن و نجات ایران از ستم ضحاک و ریشه کن ساختن دستگاه فرمان روایی اوست . سرانجام در نتیجه فداکاری های پیگیر فرانک ، فریدون به ثمر می رسد و بزرگ می شود و علیه ضحاک قیام می کند و بر او پیروز می گردد و ایران نجات می یابد.

 

ب) شیرین

در شاهنامه می بینیم كه بعضا زنان به پادشاهی می رسند(همای و گردیه) و بعضی نیز در رده ی پهلوانان قرار میگیرند(بانوگشسپ و گرد آفرید). در شاهنامه ی فردوسی نزدیک به بیست زن نقش آفر ینی می کنند که البته بیش تر آن ها در دوری پهلوانی می زیند. به درستی می توان گفت که در هیچ کتاب دیگری در ادب کهن پارسی تا بدین پایه زنان خردمند و ستوده وجود ندارند و ه یچ سخن گویی این گونه زنان را نستوده است. زنان شاهنامه بسیار برتر از زنان دیگر منظومه های ادب پارسی اند. کافی است شیرین را در خمسه ی نظامی و شاهنامه با هم بسنجیم. شیرین نظامی زنی است عاشق پیشه که جز عشق ه یچ از او نمی دانیم اما شیرین در شاهنامه زنی است خردمند و دلاور که زندگی می کرده است و در زندگی عاشق هم شده است. (البته شیر ین نظامی هم ما یه های ی از خرد ورزی دارد و همین خرد ورزی اوست كه باعث می شود خسرو پادشاهی موروثی را باز پس بگیرد و نیز همین خرد ورزی اوست كه خسروی دل هرزه را كه در هیچ قیدی و گرفتار هیچ بندی نیست؛ به موجودی عاشق و وفادار تبدیل می كند اما باید دانست همه ی این شیرینی های شیرین نظامی! در مقا یسه با خرد ورز ی های  شیرین فردوس ی مرداب ی است در برابر در یا غ اندك است.) این  شیرین ( شیرین فردوس ی) بس یار باورپذ یرتر از  شیرین نظامی است (هرچند نظامی سخن عاشقانه را به اوج خود رسانده باشد). برخی فردوسی را شاعری زن ست یز دانسته اند در حالی که دلاوری گرد آفرید و خردمندی س یندخت و صراحت تهمینه و پاکی فرنگ یس و وفاداری رودابه و سودابه (در ن یمه ی نخست حضورش در شاهنامه) نمونه ی همه جانبه ی زن ا یرانی درباور فردوسی ارجمند است.

 

ج) تهمینه

فردوس ی درباره ی او می سراید:

«روانش خِرَد بود و تن جان ِپاک / تو گفتی که بهره ندارد ز خاک!»

 

د) همای

در داستان بهمن،‌ در توصیف همای چنین آمده است:

 یکی دخترش بود نامش همای

هنرمند و با دانش و پاك رای

 

ن) گرد آفرید

آن گاه که گژدهم به دست سهراب دستگیر می شود دخت او گرد آفرید که خود را نگاهبان دژ سپید می داند؛ ننگ سکوت را بر نمی تابد و با پوشیدن زره و پنهان کردن گیسوان خود زیر کلاه همانند یک مرد به نبرد سهراب می رود. آن سان که سهراب به سختی می تواند وی را شکست دهد.

چو آگاه شد دختر گژدهم

که سالار آن انجمن گشت کم

زنی بود بر سان گردی سوار

همیشه به جنگ اندرون نامدار

چنان ننگش آمد ز کار هژیر

که شد لاله رنگش به کردار قیر

بپوشید درع سواران به جنگ

نبود اندر آن کار جای درنگ

نهان کرد گیسو به زیر زره

بزد بر سر ترگ رومی گره

فرود آمد از دژ به کردار شیر

کمر بر میان بادپایی به زیر

به پیش سپاه اندر آمد چو گرد

چو رعد خروشان یکی ویله کرد

که گردان کدامند و جنگاوران

 دلیران و کار آزموده سران

فردوسی وصف دلیری شگفتی انگیز گرد آفرید را در برابر سهراب ، از دیدگاه و زبان ِآن پهلوان یعنی سهراب ، چنین نقش می زند:

بدانست سهراب کو دخترست

سر و موی ِاو از در افسرست

شگفت آمدش ، گفت : از ایرانْ سپاه

چنین دختر آید به آوردگاه

سواران جنگی به روز ِنبرد

همانا به ابر اندر آرند گرد!

 

و) گردیه

وقتی پهلوانان یا پادشاهان از زن ی خواستگار ی می كردند او را به صفاتی یاد می كردند كه در خور یك زن مسلمان می باشد. از آن جمله است در داستان بهرام چوبینه هنگامی كه بهرام بدست قلون نامی كشته می شود، خاقان در ارسال نامه برای گردیه (گردیه ، زنی پهلوان ، سیاست مدار و میهن پرست است. او شخصیتی تاریخی دارد) خواهر بهرام بعنوان خواستگار ی و طلب ازدواج خطاب به وی چنین می نویسد:

سـوی گردیه نامـه بود جدا

كـه ا ی پـاك دامـن زن پارسـا

هَمَت راستـ ی و هَمَت مردمی

سرشتت فزون ی و دور از كمی

در ادامه نامه باز روی پارسایی و پاکیزن و رای زن ی زن (گردیه) تأك ید می ورزد.

ز پ یوند از پنـد و نیكو سخـن

چه از نو،چه از روزگار كهن

زپاکیواز پارسایی زن

كه هم غمگسار است و هم رای زن

در داستان خاقان و بهرام چوبینه وقتی خاقان به زعم خود می خواهد با ازدواج با خواهر بهرامیعنی «گردیه» آنان را از حالت سوگ و اندوه بدر كند، خاقان ط ی نامه ا ی برای گردیه درخواست خود را مطرح می كند. گردیه نامه وی را احترام آمیز گشوده و دقیقاً می داند پ یوند با خاقان یعنی فرصت ی كه دیگران برای رس یدن بدان لحظه شمار ی می كنند. اما خردمندانه از موضع یك زن كامل ، جهان د یده و هر سو نگر به آداب اجتماع ی احترام می گذارد و پاسخ ی كه برای خاقان می فرستد، عبرت نامه ا ی است اخلاق ی از یك زن ، آنهم در جامعه ی آن روز ا یران باستان.

نكات مهمی كه در پاسخ نامه ی خاقان یادآور شده و رعا یت و پایبندی به آنان را لازم می داند:

الف – اقرار به اینكه خواست خاقان تبع یت از رسوم شاهان بوده است.

ب – جهان از وجود خاقان ته ی مباد و پادشاه یش برقرار و مستدام باد.

ج – هر زن صاحب خرد و بزرگ ی آرزوی زندگ ی با خاقان را دارد.

د - هر زن پاك دامن ی (با موقع یت ی كه گردیه داشته) بهتر است ب ی شوی و همسر نباشد. «دقت فرمائ ید كه عقل بر احساس حاكم است و تابع برخ ی از حالت روح ی عاطف ی ن یست».

ه ـ اگر من (گردیه) به این زود ی تن به ازدواج مجدد با شوی دیگری حتی خاقان داده و سر یعاً به مراسم سوگوار ی پا یان دهم این از اصل پارسایی و راد ی دور شدن است و ب ی ترد ید مورد سرزنش خردمندان حتی خود خاقان قرار می گ یرم. دور ن یست كه حتی خاقان از این تعج یل به ازدواج ، مرا ب ی شرم و ب ی آزرم بخواند و بگوید بدون اینكه مراسم سوگوار ی مرگ برادر و شوی را به كمال بجا ی آورد، به خانه بخت رفت.

و – رعا یت فاصله ی چهار ماهه برای انجام مراسم عزادار ی موجب می شود كه بعداً در برابر گویندگان و شنوندگان ( یعنی افكار عمومی و نظر مردم) با قضاوت منف ی روبرو نشویم.

ز – نهایت ادب اینكه پس از گذشت مراسم و مهلت مذكور (چهار ماه) برای انجام مراسم خواستگار ی و ازدواج پ یکی به خدمتتان خواهم فرستاد.

وی در این حال كه عرض سلام و ادا ی احترام كرد ، هدا یا ی ی را هم به رسم روزگار همراه با پاسخ خدمت خاقان ارسال داشت.

غ یر از نكات بس یار دقیق و لط یف ی كه از محتوا ی نامه ی گردیه استخراج شد كه هر كدام از جهت جامعه شناس ی و تدوین فرهنگ و سنن و آداب در ا یران باستان بس یار ارزشمند و ق یمت ی است، در همان نامه به یك اصل مهم دیگر ن یز كه اینك در فرهنگ اسلامی با پشتوانه قوی قرآن ی انجام و رعا یت آن را توص یه كرده اند، یعنی اصل «مشورت» یا حكم «شورا» اشاره می شود. وقتی پ یك خاقان نامه را ط ی مراسمی به گردیه می فرستد ، ایشان حتی در آن شرایط غمگ ینانه نامه را با احترام و ط ی مراسمی می گشآید و بدون كوچكتر ین اعتراض و حتی ناراحتی و خشم متن نامه را می خواند و بلافاصله اعلام می دارد كه بآید در این باره با جمع مشورت كند و موضوع را به مشورت بزرگان و افراد جا افتاده و صاحب نظر خانواده بگذارد. می گوید بآید متن نامه را دقیقاً از آغاز تا انتها با دقت بخوانید بعداً تصمیم بگیرید. دقت شود وقتی می گویند زن خردمند است یکی از جلوه ها و نشانه های خردمند ی گردیه همین رفتار و منش و خوی و اینده نگری و پایبندی به آداب و رسوم حاكم بر جامعه است.

در گفتگویی بین گردیه و بهرام چوبین صورت می پذیرد گردیه با صفاتی چنین توصیف می شود:

همی گفت هر كس كه این پاك زن

چه نیكو سخن گفت بر انجمن

تو گفتی كه گفتـارش از دفتـرست

ز دانش بجا،‌ سب او برتر است

پس از مدتی ، گردیه به ناچار با دایی خود گستهم ازدواج می كند. چندی بعد فرمانی از خسرو در یافت می كند كه شوهرش را بكشد و به عقد او در آید. گردیه می پذیرد و این گونه گردیه به شبستان پرویز وارد می‌شود و به خواست پرویز جامه‌ی رزم می پوشد و نشان می دهد که چگونه با چینیان جنگیده است. گردیه در شبستان پرویز نمی ماند ، بلکه با بزرگان و سیاست مداران دربار و سپاهیان باده می نوشد و گویا پرویز به او مقام سالار بار را داده است. گردیه اما برای پرویز نمایش سوار کاری می‌دهد که شگفتی وی را بر می انگیزد.

 

هـ) رودابه و سیندخت
زال و رودابه بی‌آنکه یکدیگر را ببینند، به یکدیگر دل می‌بازند. زال از زیبایی رودابه شنیده است و رودابه از پهلوانی ، هشیاری ، زیبایی و هنر زال. نخستین قدم را در آشنایی رودابه برمی‌دارد که ندیمه‌هایش را برای چیدن گل به اطراف سپاه زال می‌فرستد و ندیمه‌ها توجه زال را به خود جلب کرده، با او وارد سخن می‌شوند و برای همان شب با زال در قصر رودابه وعده‌ی ملاقات می‌گذارند. زال پنهانی وارد قصر می‌شود و با رودابه پیمان می‌بندد که یا با وی ازدواج کند ویا کفن بپوشد و رودابه نیز پیمان می‌بندد که تنها با وی ازدواج کند. اما این عشقی ممنوعه است که هر دو به آن آگاهند، چراکه سام، پدر زال و بویژه منوچهر پادشاه ایران مخالف این ازدواج‌اند. رودابه از نژاد ضحاک است و منوچهر وحشت دارد که فرزند آن دو بیشتر به سوی مادر ببرد و رسم و رسوم ضحاک بار دیگر جان بگیرد و ضحاک قدرت گیرد. مهراب، پدر رودابه و شاه کابل که می‌ترسد منوچهر کابل را به آتش بکشد، تنها راه را در کشتن رودابه و سیندخت، مادر رودابه، در ملاء عام می‌بیند. اما سیندخت مهراب را راضی می‌کند که به او این شانس را بدهد که به دیدار سام رود و با راضی کردن پدر زال، منوچهر نیز رضا دهد. سیندخت با ندیمه‌هایش به سیستان سفر می‌کند و خود را تنها به عنوان فرستاده‌ی مهراب معرفی می‌کند. سام از فرستاده‌ی زن و هدایای بسیار، شگفت‌زده می‌شود. سیندخت با سخن‌وریِ چیره تمام تقصیرها را بر گردن مهراب می‌اندازد و از سام می‌خواهد که خون مردم بی‌گناه کابل را نریزد، چراکه کابل از آن سام است. اما پیش از آنکه هویت خود را آشکار کند، از سام پیمان می‌گیرد که به او و خانواده‌اش صدمه‌ای نرساند. سام پیمان می‌بندد و سیندخت پس از آشکار کردن هویت‌اش، باز از او خواهش می‌کند که آرامش مردم کابل را برهم نزند. شگفت‌زده از زیبایی و ترفند سیندخت، سام با سیندخت به زندگی‌اش سوگند می‌خورد که به خانواده و شهر سیندخت صدمه‌ای نزند. در این داستان سیندخت نه‌تنها مادری مهربان، بلکه زن مدبری تصویر شده است که برای هر مشکلی چاره‌ای می‌جوید. هم بانوی شبستان است و هم زنی سیاست‌مدار که بسیار داناست و در واقع ازدواجی که در داستان ناممکن به نظر می‌رسد، با تدبیر و کُنش سیندخت، باز می‌شود و سام باقی ماجرا را تا ازدواج زال و رودابه پی می‌گیرد.
 

ی) مهرك

در شاه نامه زنان کارهایی می کنند که مردان از انجام آن ناتوان هستند. دخت مهرک نوش زادان دلوی را از چاه بیرون می کشد که سربازان شاپور از بالا کشیدن آن ناتوان هستند و زور بازوی وی شاپور را شگفت زده می کند. خود شاپور هم دلو آب را به سختی بالا می کشد.

یکی دختری دید برسان ماه

فروهشته از چرخ دلوی به چاه

چو آن ماه رخ روی شاپور د ید

بیامد بر او آفرین گسترید

که شادان بدی شاه و خندان بدی

همه ساله از بی گزندان بدی

کنون بی گمان تشنه باشد ستور

بدین ده رود اندرون آب شور

به چاه اندرون آب سردست و خوش

بفرمای تا من بوم آب کش

بدو گفت شاپور کای ماه روی

چرا رنجه گشتی بدین گفت و گوی

که باشند با من پرستنده مرد

کزین چاه بی بن کشند آب سرد

ز برنا کنیزک بپیچید روی

بشد دور و بنشست بر پیش جوی

پرستنده ای را بفرمود شاه

که دلو آور و آب برکش ز چاه

پرستنده بشنید و آمد دوان

رسن برد بر چرخ دلو گران

چو دلو گران سنگ پر آب گشت

پرستنده را روی پر تاب گشت

چو دلو گران بر نیامد ز چاه

بیامد ژکان زود شاپور شاه

پرستنده را گفت کای نیم زن

نه زن داشت این دلو و چندین رسن

همی برکشید آب چندی ز چاه

تو گشتی پر از رنج و فریاد خواه

بیامد رسن بستد از پیشکار

شد آن کار دشوار بر شاه خوار

ز دلو گران شاه چون رنجه دید

بر آن خوب رخ آفرین گسترید

در کارنامه اردشیر پاپکان همین داستان آمده است منتها در آن جا نخست شاپور به تندی و بدی با دخت مهرک نوش زادان سخن می گوید که فردوسی گفت و گوها را محترمانه و در اندازه ی ادب بانوان آورده است. در عوض در کارنامه اسوباران(سواران) ، چندین نفر از سربازان شاپور به کشیدن دلو می روند و نمی توانند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بخش چهارم) پادشاهی زنان در شاهنامه

در شاهنامه زنان حتی در زمان ح یات همسر و شوی به مقام ول یعهد ی و پادشاه ی می رس یدند و اگر چنین زن ی از توان، شا یستگ ی و معرفت و ما یه لازم برای جانش ین ی پادشاه بهره مند نبود هرگز فرد ی مانند بهمن همسرش را بدان مسئول یت نمی گمارد. چهره ی زنام پادشاه و ول یعهد در شاهنامه بس ی درخشان است.

 

الف) همای چهر زاد

همای چهر زاد؛ دخت بهمن نخستین زنی است که در شاهنامه پادشاه ایران شده است. وی سی و دو سال پادشاهی کرده است. هما وقتی به حكومت و پادشاه ی می رسد، دقیقاً از عهده ی كشور بر می آید. اهل داد و دهش و بخشش و آبادان ی و نیكوی ی و خدمت به مردم و رفع رنج و ت یمار ملت است. مثل یك س یاستمدار توانمند در جهت فقر زاد ی ی و كاهش رنج ضعفاست.

همای آمد و تاج بر سـر نهــاد

 یکی راه و آ ی یــن دیگر نهاد

سپــه را همه سربســر بـاد داد

در گنـج بگشــاد و د ینــار داد

برای و بداد از پدر در گــذشت

همی گ یت ی از دادش آباد گشت

همی گفت ك ین تاج فرخنده باد

دل بــد سگــالان مـا كنـده باد

همــه نیكویـ ی باد كــردار ما

مبینــاد كس رنـج و ت یمــار ما

توانگــر كن یم آنكه درویش بود

ن یــازش بـه رنج تن خویش بود

 

ب) پوران دخت

پوران دخت زن دیگری است که در عهد ساسانیان به پادشاهی می رسد.

برآن تخت شاهیش بنشاندند

بزرگان بر او گوهر افشاندند

چنین گفت پس دخت پوران

که من نخواهم پراگندن انجمن

کسی را که درویش باشد ز گنج

توانگر کنم تا نماند به رنج

مبادا ز گیتی کسی مستمند

که از درد او بر من آید گزند

ز کشور کنم دور بد خواه را

بر آیین شاهان کنم گاه را

 

ج) آزرم

آزرم دخت دیگر زنی است که پس از پوران دخت به پادشاهی می رسد.

یکی دخت دیگر  بد آزرم

نام ز تاج بزرگان رسیده به کام

بیامد به تخت گیان بر نشست

گرفت این جهان جهان را به دست

نخستین چنین گفت کای بخردان

جهان گشته و کارکرده ردان

 

د) گردیه

گردیه نیز پس از ابراز لیاقت و کاردانی از سوی خسرو پرویز به شهربانی ری برگزیده می شود. شهری که پیش از ن به دست مرد ی بد نام و رخساره زرد ویران شده بود.

ابا گردیه گفت کز آرزوی

چه باید بگو ای زن خوب روی

زن چاره گر برد پیشش نماز

بدو گفت کای شاه گردن فراز

به من بخش ری را خرد یاد کن

دل غمگنان از غم آزاد کن

ز ری مردک شوم را باز خوان

ورا مرد بدکیش و بدساز دان

 

ن) پری زاد

در کنار این ها پریزاد(پریزاتس) همسر داریوش دوم نیز هست که چندی پادشاهی می کند.

 

و) د ینك

دینک همسر یزد گرد دوم ، پس از مرگ شوهر و پیش از پادشاهی هرمزد سوم با نام بانبشنان بانبشن(ملکه ی ملکه ها) نیابت پادشاهی را برعهده دارد.

 

هـ) آرتمیس

همین گونه از دریا دار آرتمیس فرمانده ی نیروی دریایی ارتش ایران نیز می توان نام برد هرچند نامش در شاهنامه نیامده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بخش پنجم: شجاعت و جنگاوری زنان در شاهنامه

دلیری و شجاعت از ویژگی هایی است که در وجود زنان شاه نامه درخشان بوده و به چشم می آید. زن از خطر نمی هراسد و هم گام مردان به آغوش سختی ها می رود.

 

الف) فرنگ یس

 فرنگیس که پا به پای گیو و کی خسرو از جیهون رود که می بایست با کشتی از آن عبور کرد با اسپ از آن می گذرد و تفاوتی بین او با پادشاه؛ ك ی خسرو و پهلوان بزرگ؛ گیو نیست.

به آب انر افکند خسرو سیاه

چو کشتی همی راند تا باژگاه

پس او فرنگیس و گیو دلیر

نترسد ز جیهون و زان آب گیر

بدان سو گذشتند هر سه درست

جهان جوی خسرو سر و تن بشست

 

ب) جر یره

پس از آن که فرود به دست سپاه توس کشته می شود؛ جریره مادرش برای این که زنان و ثروت دژ به دست آن سپاه یان توس اسیر و تاراج نشود دژ را آتش می زند و خود و دیگر زنان را می کشد.

پرستنده گان بر سر دژ شدند

همه خویشتن بر زمین بر زدند

یکی آتشی خود جریره فروخت

همه گنج ها را به آتش بسوخت

یکی تیغ بگرفت زان پس به دست

در خانه ی تازی اسپان ببست

شکمشان بدرید و ببرید پی

همی ریخت از دیده خوناب و خوی

بیامد به بالین فرخ فرود

یکی دشنه با او چو آب کبود

دو رخ را به روی پسر بر نهاد

شکم بردرید و برش جان بداد

 

ج) زن لهراسب

لهراسپ به دست ترکان کشته می شود. گشتاسپ هم در سیستان است. این زن گشتاسپ است که خود سوار اسپ می شود و پنهانی و به شتاب راه سیستان پیش می گیرد و شوهر را آگاه می کند

زنی بود گشتاسپ را؛ هوشمند

خردمند از بد زبانش به بند

زآخر چمان باره ای بر نشست

به کردار ترکان میان را ببست

از ایران ره سیستان برگرفت

از آن کارها مانده اندر شگفت

نخفتی به منزل چو برداشتی

دو روزه به یک روزه بگذاشتی

چنین تا به نزدیک گشتاسپ شد

 به آگاهی درد لهراسپ شد

 

د) گردیه

گردیه خواهر بهرام چوبین نیز از خسرو پرویز می خواهد به وی هنگامه دهد تا توانایی های خود را آشكار نماید. آن گاه به رسم سواران ، زره به تن می کند و سوار بر اسپ دستکاری از خود نمایان می کند:

بشد گردیه تا به نزدیک شاه

زره خواست از ترک و رومی کلاه

به شاه جهان گفت دستور باش

یکی چشم بگشا ز بد دور باش

بن نیزه را بر زمین بر نهاد

ز بالا به زین اندر آمد چو باد

به باغ اندر آوردگاهی گرفت

چپ و راست بیگانه راهی گرفت

همی هر زمان باره برگاشتی

وز ابر سیه نعره برداشتی

 

هـ) كورنگ:

داستان كورنگ؛ دختر شهر یار زابلستان كه در چهارده سالگ ی در ز یبا ی ی و ادب و فرهنگ و ن یز جنگجوی ی و سواركار ی شهرتش همه جا را فراگرفته بود ن یز نمونه ی دیگری از شجاعت و جنگاور ی زنان است:

 یکی دخترش بـود كز دلبر ی

پر ی را به رخ كرده از دل بر ی

 یکی بود مــردانه و ت یغ زن

 ســوار ی ســرافراز مردم فكن

به میدان جنگ ار برون آمد ی

به مـرد ی ز مــردان فزون آمد ی

مرا گفت چون دختر آمد پد ید

ببا یستش اندر زمان سر بر ید

 

 

 

 

بخش هفتم: رجز خوانی زنان در شاهنامه 

تعر یف رجز خوانی:

رجز خوانی سخنانی منظومیا منثور است كه با آغاز جنگ ( یا آغاز هر نوع درگ یری و كشمكش ، حتی قبل از صف آرایی ظاهری در میدان نبرد) به كار گرفته می شود. این سخنان یا بین دو ن یروی هماورد در می گ یرد یا بین ن یروهای خودی.

رجز دارای پنج محتوای متفاوت است:

1.               مفاخره

2.               اسهزاء حر یف

3.               سرزنش مخاطب

4.               تهد ید مخاطب

5.               تشج یع مخاطب

هدف نهایی رجز خوانی ، یا تضع یف روح یه ی حر یف و تهد ید و تحذ یر او از جنگ است یا تقویت روح یه ی مخاطب و تشویق و تحر یك او به جنگ.

علی رغم این كه ، اغلب رجز خوانی ها در متون فارسی و غ یر فارسی ، از زبان پهلوانان مرد است ، اما در بعضی از حماسه ها ، پهلوانان زن ن یز حضور دارند كه آن ها ن یز گاهی رجز خوانی كرده اند. به عنوان مثال در دو حماسه ی شاهنامه و مهابهارات ، زنان پهلوان و رجز خوان حضور دارند؛ البته حضور زنان پهلوان در شاهنامه ب یش تر از مهابهارات است. در اسكندر نامه ن یز «نوشابه» پادشاه بردع ، خطاب به اسكندر سخنانی مفاخره آمیز می گوید؛ اما این سخنان زبان تند و زمینه ی جنگ و نبرد ندارند. در گرشاسپ نامه ن یز ه یچ زن پهلوانی حضور ندارد و اساسا حضور زنان در این حماسه بس یار كم رنگ است. زنان پهلوان در شاهنامه حضور چشم گ یر تری دارند و معروف تر ین این زنان گرد آفرید است. گرد آفر ین پهلوان ، در داستان رستم و سهراب ، این چنین از سپاه توران هماورد می طلبد:

فرود آمد از دژ به كردار ش یر

كمر بر میان ، باد پا یی به ز یر

به پ یش سپاه اندر آمد چو گرد

چو رعد خروشان یكی ویله كرد

كه گردان كدامند و جنگ آوران

دل یران و كار آزموده سرا ن

هنگامی كه گرد آفرید ، بعد از نبرد با سهراب ، به درون دژ باز می گردد ، از بالای دژ این چنین سهراب را ر یشخند می كند و برای او رجز می خواند:

بخند ید بس یار گرد آفرید

به باره بر آمد سپه بنگرید

چو سهراب را د ید بر پشت ز ین

چنین گفت كای شاه تركان چ ین

چرا رنجه گشتی ، كنون بازگرد

هم از آمدن ، هم ز دشت نبرد

بخند ید و او را به افسوس گفت

كه تركان ز ا یران ن یابند جفت...

...ول یكن چو آگاهی آید به شاه

كه آورد گردی ز توران سپاه

شهنشاه و رستم بنجبد ز جای

شما با تهمتن ندار ید پای

نماند یکی زنده از لشكرت

ندانم چه آید ز بد بر سرت

ق یدافه – شهر یار آندلس – ن یز در پاسخ به نامه ی اسكندر مبتنی بر این كه ق یدافه بآید به او باژ و ساو بدهد ، چنین می گوید:

چو ق یدافه آن نامه ی او بخواند

ز گفتار او در شگفتی بماند

به پاسخ نخست آفر ین گستر ید

بدان دادگر كو زمین گستر ید...

...مرا زان فزون است فرّ و مهی

همان لشكر و گنج شاهنشهی

كه من ق یصران را به فرمان شوم

بترسم ز تهد ید و پ یچان شوم

هزاران هزارم فزون لشكرست

كه بر هر سری شهر یاری سرست

وگر خوانم از هر سوی ز یر دست

نماند بر این بوم جای نشست

 یكی گنج در پ یش هر مهتری

چو آید از این مرز با لشكری

تو چندین چه رانی زبان بر گزاف

ز دارا شدستی خداوند لاف

پ یش از این اشاره شد كه در اسكندر نامه نوشابه؛ پادشاه بردع ، از زنان شهر یار و پهلوان است. در واقع نوشابه در اسكندر نامه همان ق یدافه در شاهنامه است. در هر دو كتاب ، اسكندر به شكل فرستاده ای به قصر شهر یار كه زن باشد می رود؛ اما شهر یار او را می شناسد و به هویتش پی می برد. سپس سخنانی به اسكندر می گوید كه زمینه ی رجز آن چندان قوی ن یست؛ اما به خاطر این كه این سخنان از زبان شهر یار زن ی است خطاب به اسكندر ، در این جا به آن اشاره می شود:

در شاهنامه:

بدو گفت ق یدافه گر خنجرت

حما یل بدی پ یش من بر برت

نه ن یروت بودی نه شمش یر ت یز

نه جای نبرد و نه راه گر یز...

...همه نیكویی ها ز یزدان شناس

وزو دار تا زنده باشی سپاس

تو گویی به دانش كه گ یتی مراست

نبینم همی گفت و گوی تو راست

كجا آورد دانش تو بها

چو آ یی چنین در دم اژدها

بدوزی به روز جوانی كفن

فرستاده ای سازی از خویشتن

ترا ن یست آ ی ین خون ر یختن

نه بر خ یره با مهر آویختن...

 

در اسكند نامه:

...اگر چه زنم س یر ن یستم

ز حال جهان بی خبر ن یستم

منم ش یر زن ، گر تویی ش یر مرد

چه ماده جه نر ش یر وقت نبرد

چو بر جوشم از خشم چون تند میغ

در آب آتش انگ یزم از دود ت یغ

كفلگاه ش یران بر آرم به داغ

ز پ یه نهنگان فروزم چراغ

ز مهرم مكش سوی پ یكار خویش

گرفته مزن بر گرفتار خویش...

...در ین هم نبرد ی چو روباه و گرگ

تو سر كوچك آ یی و من سر بزرگ

با مقا یسه ی این دو نمونه ، می توان نت یجه گرفت كه شهر یار زن شاهنامه ، شهر یاری مقتدر است؛ چون با اسكندر پ یمان دوستی می بنند و سپس رهایش می كند؛ اما در اسكندر نامه ، نوشابه این گونه عمل نمی كند و حتی به اسكندر می گوید:

تو را من كن یزی پرستنده ام

هم آن جا هم این جا یكی بنده ام

در شاهنامه ، اسكندر به هنگام گشت و گذار خود در جهان به شهری به نام هروم می رسد كه ساكنان آن همگی زن هستند؛ زنانی جنگ جو و دل یر. اسكندر برای این زن نامه ای می فرستد مبنی بر این كه بآید فرمان بردار او باشد و او این گونه پاسخ می گ یرد:

...بی اندازه در شهر ما برزن است

به هر برزنی بر هزاران زن است

همه شب به خِفتان جنگ اندر یم

ز بهر فزونی به جنگ اندر یم

ز چندین یكی را نبودست شوی

كه دوش یزگان یم و پوش یده روی

ز هر سو كه آ یی بر ین بوم و بر

به جز ژرف در یا نبینی گذر

 ز ما هر زنی كو گراید به شوی

از آن پس كس او را نبین یم روی

ببآید گذشتن به در یای ژرف

اگر خوش و گر ن یز بار یده برف

اگر دختر آیدش چون كرد شوی

زن آسا و جوینده ی رنگ و بوی

هم آن خانه ی جاوید جای وی است

بلند آسمانش هوای وی است

مگر مردوش باشد و سرفراز

به سوی هَرومش فرستند باز

وگر زو پسر زآید آن جا كه هست

 بباشد نباشد بر ماش دست

ز ما هر كه او روزگار نبرد

از اسب اندر آرد یكی شیر مرد

 یكی تاج زر ینش بر سر نه یم

همان تخت او بر دو پ یكر نه یم

همانان ز ما زن بود سی هزار

كه با تاج زرند و با گوشوار

كه مردی ز گردنكشان روز جنگ

به چنگال او خاك او شد بی درنگ

تو مردی بزرگی و نامت بلند

در نام بر خویشتن مبند

كه گویند با زن بر آویختی

ز آویختن ن یز بگر یختی

 یكی ننگ باشد تو را ز ین سخن

كه تا هست گ یتی نگردد كهن

و این رجز خوانی زنان شهر هروم در اسكندر تاث یر می گذارد و او از تهد ید مجدد آن ها منصرف می شود.

«گردوی» یا «گردیه» خواهر بهرام چوبین ن یز ، از زنان بس یار جنگ جو و دل یر در شاهنامه است. وی به هنگام جنگ با خاقان ، خطاب به «تبرگ» از دل یران سپاه دشمن چنین می گوید:

بدو گردیه گفت اینك منم

كه بر ش یر درنده اسب افكنم...

...چو تنها بد یدش زن چاره جوی

از آن مغفر ت یره بگشاد روی

بدو گفت بهرام را د یده ای

سواری و رزمش پسند یده ای

مرا بود هم مادر و هم پدر

كنون روزگار وی آمد به سر

كنون من تو را آزما یش كنم

 یکی سوی رزمت نما یش كنم

اگر از در شوی یاب ی بگوی

همانا مرا خود پسندست شوی

بگفت این وزان پس بر انگ یخت اسپ

پس او همی تاخت ا یزد گشسپ

 یكی ن یزه زد بر كمند اوی

كه بگسست خفتان و پ یوند اوی

رجز خوانی زنان پهلوان در مهابهارات ، به اندازه ی شاهنامه ن یست ، اما آن چه هست قابل توجه و ز یباست. در مهابهارات ، ن یز «ارجن» به هنگام مسافرت خود به شهر «زنان» می رسد؛ شهر عج یبی كه ساكنان آن همگی زن هستند. پادشاه این شهر زنی است به نام پرمیلا. این زن ، به هنگام جنگ ، دوبار برای ارجمن رجز می خواند:

«...ای ارجن! تو بر بس یاری از نامداران غالب آمده ای ، اگر مردی تاب حمله های مرا ب یار.»

و بار دیگر ، هنگامی كه ت یر ارجن می شكند ، این گونه او را ر یشخند می كند:

«فر یاد بر ارجن زد و گفت: ای ابله! ت یر افسون خواب را كه می خواستی بگشا یی ، حالا آن ت یر چه شد؟»

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بخش هفتم: داستان شهر هروم

بعض ی مواقع حضور زن در شاهنامه ما یه ه تعجب می شود مثلا حضور یكپارچه ی زنان در داستان شهر هروم. شهر ی كه یك سره در اخت یار زنان بود. شهر ی كه هنوز هم جهان بخود ند یده است. شهر ی كه در آن تمام سواران ، لشگر یان و ‌كشور یان زنان باشند. پادشاه یا امیر آنان ن یز زن، پ یك و قاصد و نگهبان و تمام مشاغل و پست ها در اخت یار زنان بوده است. حكا یت اگر رنگ افسانه (تخل یل) هم داشته باشد، كار ی غ یر ممكن ن یست. وقتی اینك در تمامی مشاغل زنان ی وارد شده و این ضرورت انكارضرورت ناپذ یر روزگار است، آ یا نمی شود ادارة یك شهر را در تمامی سطوح به زنان سپرد و حداقل در حد یك تجربه آن را به اجرا و عمل نزد یك كرد؟ اینك چند ب یت از ویژگ ی های آن شهر و چگونگ ی ادارة آن توسط زنان:

همی رفت با نامـداران روم

بدان شارسان شد كه خوان ی هروم

كه آن شهر یكسر زنان داشتند

كســ ی بـر در شهــر نگذاشتند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بخش هشتم: چاره اند یشی زن در شاهنامه

آن گاه که مردان از اندیشه باز می ماندند زنان وارد میدان انیشه و کار می شدند و گره ها را باز می کردند. در ایران باستان زنان خانه نشینان و معشوقه های ابله و نادان نبودند. سیندخت که می بیند شوهرش مهراب سخت نگران و وامانده از نبرد با ایران و ارتش منوچهر شاه است خود جلو می رود تا مشکل را از راه دیپلماسی حل کند.

چو در کابل این داستان فاش گشت

سر مرزبان پر ز پرخاش گشت

بر آشفت و سیندخت را پیش خواند

همه خشم رودابه بر وی براند

بدو گفت اکنون جزین رای نیست

که با شاه گیتی مرا پای نیست

که آرمت با دخت ناپاک تن

کشم زارتان بر سر انجمن

مگر شاه ایران از این خشم و کین

برآساید و رام گردد زمین

...
بدو گفت سیندخت کای سرفراز

بود کت به خونم نیاید نیاز

مرا رفت باید به نزدیک سام

زبان بر گشایم چو تیغ از نیام

و به این ترتیب همانند یک فرستاده که با مردان هیچ تفاوتی ندارد با هدایایی چند از کابلستان به سمت سیستان می رود و با سام گفت و گو می کند و آتش خشم وی را که می خواست کابلستان را بسوزاند فرو می کشد.

 

 

 

بخش نهم: اهمیت زنان در بقای نسل در شاهنامه

ایرانیان داشتن فرزند پسر را تنها نشانه ی ادامه ی نسل خود نمی دانستند.

همان گونه که نسب پادشاه بزرگی که کین نیای خود ایرج را می گیرد و سال ها با تورانیان می جنگد یعنی منوچهر از سوی مادر و آن هم پس از دو پشت که هر دو زن بودند به ایرج می رسد و در اصل نیای وی ماه آفرید می باشد.

یکی خوب چهر پرستنده دید

کجا نام او بود ماه آفرید

چو هنگامه ی زادن آمد پدید

یکی دختر امد ز ماه آفرید

جهانی گرفتند پروردنش

برآمد به ناز و بزرگی تنش

و این دختر پس از زناشویی با پشنگ منوچهر را به دنیا می آورد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بخش دهم: زایندگی زن در شاهنامه

بر خلاف آن چه در پیشینه ی افسانه های ملل بوده که پهلوانان و قهرمانان از وصلت خدایان با مردم و از اله ها به دنیا می آیند در شاهنامه تمام قهرمانان از بطن زن به دنیا می آیند. این زنان هستند که پهلوانان را به دنیا می آورند. همان طور که همه ی جمعیت جهان از پشت فریدون و سه پسر او هستند و این سه پسر یعنی سلم و تور و ایرج از شکم شهرناز و ارنواز خواهران جمشید به دنیا آمده اند.

به بالا چو سرو و به رخ چون بهار

به هر چیز ماننده ی  شهریار

از این سه دو پاکیزه از شهرناز

یکی کهتر از خوب چهر ارنواز

رستم پهلوان بزرگ و ملی ایرانیان از زنی زمینی با نام رودابه به دنیا می آید.

یکی بچه بد چون گوی شیرفش

به بالا بلند و به دیدار کش

شگفت اندرو مانده بد مرد و زن

که نشنید کس بچه ی پیل تن

سهراب نیز از یک زن به نام تهمینه و نه از یک اله به دنیا می آید.

چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه

یکی پورش آمد چو تابنده ماه

تو گفتی گو پیلتن رستم ست

و گر سام شیرست و ار نیرمست

چو خندان شد و چهره شاداب کرد

ورا نام تهمینه سهراب کرد

کی خسرو پادشاه آرمانی ی ایرانیان نیز از فرنگیس زاده میشود.در یک واقعه ی معمولی و زنانه ی زایمان .هر چند خودش پایانی معمولی ندارد.

همی رفت گل شهر تا پیش ماه

جدا گشته بود از بر ماه شاه

بخش یازدهم: لط یف بودن احساس زنان حتی احساس زنان پهلوان در شاهنامه

زنان شاه نامه دارای احساسات لطیف زنانه هستند؛ آن چه که در افسانه های سایر ملل کمتر می بینیم و وجودشان تنها برای جاذبه ی جنسی و جنگ نیست. آن چه که در افسانه های سایر ملل بیشتر می بینیم. آنان از به خطر افتادن و به خطر رفتن فرزندانشان دلگیر و پریشان می شوند.

 

الف) رودابه

 

در سفر رستم به مازندران

هنگامی که رستم به نبرد مازندران می رود رودابه این گونه پریشان حال می گردد:

چو رستم به رخش اندر آورد پای

رخش رنگ بر جای و دل هم به جای

بیامد پر از آب رودابه روی

همی زار بگریست دستان به روی

 

در مرگ رستم و زواره

از همه شگفت تر و زیباتر داستان رودابه پس از مرگ رستم و دیگر پسرش زواره است. که حالت افسردگی به وی دست داده و چندی به بیماری ی روانی (اسکیزوفرنی) مبتلا می شود.

چنین گفت رودابه روزی به زال

که از داغ و سوگ تهمتن بنال

همانا که تا هست گیتی فروز

از این تیره تر کس ندیده است روز

بدو گفت زال ای زن کم خرد

غم ناچریدن بدین بگذرد

برآشفت رودابه سوگند خورد

که هرگز نیابد تنم خواب و خورد

روانم روان گو پیلتن

مگر باز بیند بران انجمن

ز خوردن یکی هفته تن باز داشت

که با جان رستم به دل راز داشت

ز ناخوردنش چشم تاریک شد

تن نازکش نیز باریک شد

ز هر سو که رفتی پرستنده چند

همی رفت با او ز بیم گزند

سر هفته را زو خرد دور شد

ز بیچارگی ماتمش سور شد

بیامد به بستان به هنگام خواب

یکی مرده ماری بدید اندر آب

بزد دست و بگرفت پیچان سرش

همی خواست کز مار سازد خورش

پرستنده از دست رودابه مار

ربود و گرفتندش اندر کنار

کشیدند از جای ناپاک دست

به ایوانش بردند و جای نشست

به جایی که بودیش بنشاختند

ببردند خوان و خورش ساختند

 

در سوگ سهراب

همین رودابه در مرگ نوه اش سهراب سوگواری می کند:

چو رودابه تابوت سهراب دید

ز چشمش چو باران خوناب دید

بدان تنگ تابوت خفته جوان

به زاری بگفت ای چراغ گوان

همی گفت زار ای گو سرفراز

زمانی ز صندوق سر برفراز

به مادر نگویی همی راز خویش

که هنگام شادی چه آمد به پیش

به روز جوانی به زندان شدی

بدین خانه ی مستمندان شدی

نگویی چه آمدت پیش از پدر

چرا بردریدت بدینسان جگر

 

ب) تهمینه

تهمینه نیز در نبود پسرش؛ سهراب ، سوگواری می کند و جان خود را از دست می دهد.

به مادر خبر شد که سهراب گرد

به تیغ پدر خسته گشت و بمرد

بزد چنگ و بدرید پیراهنش

درخشان شد از لعل زیبا تنش

براورد بانگ و غریو و خروش

زمان تا زمان او همی شد به هوش

مر آن زلف چون تاب داده کمند

بر انگشت پیچید و از بن بکند

ز رخ میچکیدش فرود آب خون

زمان تا زمان اندر امد نگون

همه خاک ره را به سر بر فکند

به دندان همه گوشت بازو بکند

به سر برفکند آتش و برفروخت

همه جعد و موی سیاهش بسوخت

همی گفت ای جان مادر کنون

کجایی سرشته به خاک اندرون

غریو و نژند و اسیر و نزار

به خاک اندرون آن سر نامدار

دو چشمم به ره بود گفتم مگر

ز فرزند و رستم بیابم خبر

...
به درویش داد آن همه خواسته

زر و سیم و اسپان آراسته

ببخشید آن جمله گی رخت اوی

به گرد اندر آمد سر بخت اوی

در کاخ در بست و تختش بکند

ز بالا درآورد و پشتش فکند

در خانه ها را سیه کرد پاک

ز کاخ و ز ایوان برآورد خاک

سرانجام هم در غم او بمرد

روانش بشد سوی سهراب گرد

 

ج) كتا یون

هنگامی که اسفندیار آهنگ رفتن به نبرد رستم می کند ، کتایون به نزد پسر می رود و از او می خواهد که به این سفر نرود.

کتایون چو بشنید شد پر ز خشم

به پیش پسر شد پر از آب چشم

چنین گفت با فرخ اسفندیار

که ای از کیان جهان یادگار

ز بهمن شنیدم که از گلستان

همی رفت خواهی به زابلستان

ببندی همی رستم زال را

 خداوند شمشیر و كوپال را

ز گیتی همی پند مادر نیوش

به بد تیز مشتاب و چندین مکوش

 

د) منیژه

من یژه هم گاه رفتن از مرغزار دل کندن از بیژن نمی تواند. برای همین به او داروی هوش بر می دهد تا با خودش ببرد.

چو هنگام رفتن فراز آمدش

به دیدار بیژن نیاز آمدش

بفرمود تا داروی هوش بر

پرستنده آمیخت با نوش بر

بدادند مر بیژن گیو را

مران نیک دل نامور نیو را

منیژه چو بیژن دژم روی ماند

پرستندگان را بر خویش خواند

عماری بسیچید رفتن به راه

مران خفته را اندر آن جایگاه

و آن گاه که همین بیژن به چاه می افتد منیژه گریان و نالان بر سرچاه اشك می ریزد و زمان را کنار محبوبش می گذراند و برای او خوراک تهیه می کند.

خروشان بیامد به نزدیک چاه

یکی دست را اندرو کرد راه

چو از کوه خورشید سر بر زدی

منیژه ز هر در همی نان چدی

همی گرد کردی به روز دراز

به سوراخ چاه آوریدی فراز

به بیژن سپردی و بگریستی

بران شوربختی همی زیستی

و چون خبر آمدن کاروانی از ایران به گوشش می رد به نزد کاروانیان می رود تا از آنان پیرامون رستم بپرسد که کجاست و کی به رهایی بیژن به توران زمین می آید.

منیژه خبر یافت از کاروان

یکایک به شهر اندر آمد دوان

برهنه نو آن دخت افراسیاب

بر رستم آمد دو دیده پر آب

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بخش دوازدهم: خواستگاری و ابراز علاقه ی زن به مرد در شاهنامه

در ایران باستان این زنان بودند که از مردان خواستگاری می کردند.

در برخ ی مناطق و نواح ی كوچك تر ین اظهار علاقه از جانب دختر به معنی بی حیایی ، بی چشم و روی ی و بی آزرمی است و حتی خلاف عفت و اخلاق محسوب می گردد. چه بسا مورد ملامت و سرزنش ن یز واقع می گردد. در شاهنامه اظهار علاقه به مرد دوست داشتنی از طرف دختر ، نه تنها مورد ا یراد و ما یه سرزنش نبوده كه آزاد ، علنی و مجاز هم بوده است. مبالغه ن یست اگر مدعی شویم دختران حق انتخاب همسر داشته و جامعه ی آن روز هم آن را به عنوان یك سنت پسند یده و مقبول ، پذ یرفته بود. آشكارتر ین ابراز علاقه ی دختر به پسر در شاهنامه علاقمندی شد ید من یژه به ب یژن و تهمینه نسبت به رستم است.

نكته گفتنی دیگر اینكه شناخت دختران از پسران مورد علاقه ، اكثراً ش ینداری بوده است. ب یشتر این انگ یزه ها به جهت شهرت و آوازه افراد شكل می گرفت. ساخت و باخت و شرایط اقلیمی جغراف یا ی ی جهان آن روز به گونه ای نبود كه تا این میزان امكان د یدن و ملاقات دختر و پسر را فراهم آورد. چون فرهنگ غالب حماسی - پهلوانی بود، هنرنمای ی و دلاوری و حماسه ساز ی افراد موجب نام و آوازه ی آنها می شد. همین كافی بود كه دختر شاهزاده ای پی ببرد كه فلان جوان برای همسری او مناسب است.

 

الف) رودابه

آن سان که رودابه چون ویژه گی های زال را می شنود دل می افروزد و با وی نرد عشق می بازد.

چو بشنید رودابه آن گفت و گوی

برفروخت و گلنار گون کرد روی

دلش گشته پر اتش از مهر زال

از او دور شد خورد و ارام و هال

و پس از مدتی پنهانی به زال خبر دل باختن خود را می دهد و وی را به خلوت گه خویش دعوت می کند:

خرامد مگر پهلوان با کمند

به نزدیک دیوار کاخ بلند

کند حلقه در گردن کنگره

شود شیر شاد از شکار بره

 

ب) تهمینه

تهمینه نیز خودش از مرد دلخواه خود خواستگاری می کند:

یکی بنده شمعی معنبر به دست

خرامان بیامد به بالین مست

پس پرده اندر یکی ماه روی

چو خورشید تابان پر از رنگ و بوی

دو ابرو کمان و دو گیسو کمند

به بالا به کردار سرو بلند

روانش خرد بود و تن جان پاک

تو گفتی که بهره ندارد ز خاک

از او رستم شیردل خیره ماند

برو بر جهان آفرین را بخواند

بپرسید زو گفت نام تو چیست

چه جویی شب تیره کام تو چیست

چنین داد پاسخ که تهمینه ام

تو گویی که از غم به دو نیمه ام

یکی دخت شاه سمنگان منم

ز پشت هژبر و پلنگان منم

به گیتی ز خوبان مرا جفت نیست

چو من زیر چرخ کبود اندکیست

کس از پرده بیرون ندیدی مرا

نه هرگز کس آوا شنیدی مرا

...
ترا ام کنون گر بخواهی مرا

نبیند جز این مرغ و ماهی مرا

یکی آن که بر تو چنین گشته ام

خرد را ز بهر هوا کشته ام

و دیگر که از تو مگر کردگار

نشاند یکی پورم انر کنار

 

ج) منیژه

من یژه نیز خود دل به بیژن می بندد و دایه را می فرستد تا او را به منزل گاهش بیاورد.

منیژه چو از خیمه  کردش نگاه

بدید آن سهی قد لشگر پناه

به رخسارگان چون سهیل یمن

بنفشه گرفته دو برگ سمن

...
به پرده درون دخت پوشیده روی

بجوشید مهرش دگر شد به خوی

فرستاد مر دایه را چون نوند

که رو زیر آن شاخ سرو بلند

نگه کن که آن ماه دیدار کیست

سیاوش مگر زنده شد گر پریست

بپرسش که چون آمدی ایدرا

 نیابی بدین رزمگاه اندرا

پریزاده ای گر سیاوشیا

که دل ها به مهرت همه جوشیا

و گر خاست اندر جهان رستخیز

که افروختی آتش مهر تیز

که من سالیان اندر این مرغزار

همی جشن سازم همه نو بهار

بدین بزمگه بر ندیدیم کس

ترا دیدم ای سرو آزاده بس

 

د) کتایون

كتا یون دختر قیصر نیز خودش می بایست همسر خود را انتخاب کند. طی مراسمی تمام پسران واجد شرایط زناشویی گرد می آیند و کتایون از میان آن هایکی را بر می گزیند. که پس از چندی سرانجام چشمش به گشتاسپ می افتد و دل به او می بندد.

چنان بود قیصر بدان گه به رای

که چون دختر او رسیدی به جای

چو گشتی بلند اختر و جفت جوی

بدیدی که آمدش هنگام شوی

یکی گرد کردی به کاخ انجمن

بزرگان فرزانه و رای زن

هر آنکس که بودی مر او را همال

از آن نامداران برآورده یال

ز کاخ پدر دختر ماه روی

بگشتی بران انجمن جفت جوی

...

چو از دور گشتاسپ را دید گفت

که آن خواب سر ب رکشید از نهفت

بدان مایه ور نامدار افسرش

همان گه بیار است خرم سرش

چو دستور آموزگار آن بدید

هم اندر زمان پیش قیصر دوید

که مردی گزین کرد از انجمن

به بالای سرو سهی در چمن

فراموش نکنیم در شاه نامه قیصر ایرانی و از نژاد سلم است.

برآورده ی سلم جای بزرگ

نشستنگه قیصران بزرگ

یا:

همان قیصر از سلم دارد نژاد

ز تخم فریدون با فر و داد

همان سلم پور فریدون گرد

که از خسروان نام شاهی ببرد

این گویش و گفتار حتی در بخش های تاریخی شاه نامه نیز دنبال می شود. گلنار کنیزک اردوان که در کنار او زندگی خوش و آسوده ا ی دارد دل به طویله دار اویعنی اردشیر می بندد و شبانه به خواب گاه او می رود و پس از گفتن راز دل با او به همراهش فرار می کند:

یکی کاخ بود اردوان را بلند

به کاخ اندرون بنده ای ارجمند

که گلنار بد نام آن ماه روی

نگاری پر از گوهر و رنگ و بوی

بر اردوان همچو دستور بود

بران خواسته نیز گنجور بود

...
چنان بد که روزی برآمد به بام

دلش گشت زان خرمی شادکام

نگه کرد خندان لب اردشیر

جوان در دل ماه شد جای گیر

همی بود تا روز تاریک شد

همانا به شب روز نزدیک شد

کمندی برآن کنگره بر ببست

گره زد برو چند و ببسود دست

به گستاخی از باره آمد فرود

همی داد نیکی دهش را درود

بیامد خرامان بر اردشیر

پر از گوهر و بوی مشک و عبیر

ز بالین دیبا سرش برگرفت

چو بیدار شد تنگ در بر گرفت

نگه کرد برنا بر آن خوب روی

بدان موی و آن روی و آن رنگ و بوی

بدان ماه گفت از کجا خاستی

که پر غم دلم را بیاراستی

چنین داد پاسخ که من بنده ام

ز گیتی به دیدار تو زنده ام

دلارام و گنچور شاه اردوان

که از من بود شاد و روشن روان

کنون گر پذیری تو را بنده ام

دل و جان به مهر تو آگنده ام

بیایم چو خواهی به نزدیک تو

درفشان کنم روز تاریک تو

مالكه دخت نوبهار دختر نرسی که طایر غسانی پس از حمله به تیسپون و زناشویی او با نوبهار به دنیا آمده نیز با پیروی از نیمه ی ایرانی خویش خود از شاپور دوم (شاپور ذوالاکتاف) خواستگاری می کند:

بگویش که با تو ز یک گوهرم

هم از تخم نرسی کنداورم

همان نیز با کین نه هم گوشه ام

که خویش توام دختر نوشه ام

مرا گر بخواهی حصار آن توست

چو ایوان بیایی نگار آن توست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بخش س یزدهم: دادن حلقه ازدواج توسط زن به مرد درشاهنامه نه توسط مرد به زن

 در ایران باستان این زنان بودند که حلقه ی نشان(حلقه ی نامزدی) به مردان می دادند.

این رودابه است که پس از ان که زال رضایت پدر و شاه را برای زناشویی با او جلب می کند برایش هدیه ها و حلقه ی نشان می فرستد.

فرستاده پیشآمد از پیش سام

ابا شادمانی و فرخ پیام

سبک پاسخ نامه زن را سپرد

زن از پیش او بازگشت و ببرد

به نزدیک رودابه امد چو باد

به دین شادمانی ورا مژده داد

پری روی بر زن درم برنشاند

به کرسی ی زر پیکرش برنشاند

یکی شاره سربند پیش آورید

شده تار و پود اندرو ناپدید

همه پیکرش سرخ یاقوت و زر

شده زر همه ناپدید از گهر

یکی جفت پرمایه انگشتری

فروزنده چون بر فلک مشتری

فرستاده نزدیک دستان سام

بسی داد با او درود و پیام

 

 

 

 

 

 

بخش چهاردهم: خوی زنانگی سیمرغ در شاهنامه

سیمرغ پرنده ی افسانه ای مقدس ایران نیز چهره ای زنانه دارد.

دلسوزی و نگهداری از زال در کوه در کنار جوجه هایش نمایانگر خوی زنانه- مادرانه ی این پرنده ی مقدس ایرانی است.

چو سیمرغ را بچه شد گرسنه

به پرواز بر شد دمان از بنه

یکی شیر خواره خروشنده دید

زمین را چو دریای جوشنده دید

به گرد اندرش تیره خاک نژند

به سر برش خورشید گشته بلند

فرود آمد از ابر سیمرغ و چنگ

بزد بر گرفتش از آن گرم سنگ

ببردش دمان تا به البرز کوه

که بودش بدانجا کنام و گروه

سوی بچگان برد تا بشکرند

بدان ناله ی زار او ننگرند

ببخشود یزدان نیکی دهش

کجا بودنی داشت اندر برش

نگه کرد سیمرغ با بچگان

بران خرد خون از دو دیده چکان

شگفتی بر او برفگندند مهر

بماندند خیره بدان خوب چهر

بدین گونه تا روزگاری دراز

برآورد داننده بگشاد راز

چو آن کودک خرد پرمایه گشت

بر آن کوه بر روزگاری گذشت


پایان